شیخ انسان بزرگی بود.شاگردی او را افتخاری برای خود می دانستم.همه طلبه هایی که توفیق حضور در
پای درس او را داشتند مطمئن بودند نام شیخ در فهرست فقهای بزرگ و صاحب نظر شیعه،ماندگار خواهد بود.
بسیاری از طلاب از نقاط دور و نزدیک خودشان را به آشیخ می رساندند و بهره ای اندک از فضایل و معلومات آن
بزرگوار را فرصتی مغتنم و بزرگ می دانستند.من به همه این مسائل واقف بودم اما به هر حال احساس می کردم
حرفی که در ذهن خود نگاه داشته ام را باید فرصتی مناسب،خدمت استادم عرض می کردم.اشتیاق طلبه ها برای
استفاده از دروس ایشان هر روز بیشتر می شد.آن بزرگوار حتی در خانه خود نیز از سؤال های علمی شاگردانس در
امان نبود.می دانستم که برای رسیدگی به کارهای شخصی خود نیز با کمبود وقت مواجه است؛اگر چه او خود این راه
را انتخاب کرده بود و دوست داشت بی هیچ توقعی دانسته های خود را در اختیار همه علاقه مندان قرار دهد.
با این اوصاف،هر چه قدر فکر می کردم بیشتر به خود حق می دادم که تذکرم را خدمتشان عرض کنم.چند روز بود شیخ
دیرتر به سر درس می آمد.اول نگران شده بودیم که نکند اتفاقی افتاده باشد.پرس و جو کردم فهمیدم شیخ طلبه ای را
به طور خصوصی در خانه خوددرس می دهد.نمی دانم آیا واقعأ با وجود این همه طلاب پر اشتیاق و نیز فرصت اندکی که
در شبانه روز در اختیارشان بود آیا صحیح است که وقت گران بهای خود را فقط برای یک نفر صرف نماید؟مگر آن طلبه با بقیه
شاگردان استاد چه تفاوتی داست که این گونه گلچین شده بود؟ظاهرش که مثل همه طلبه ها ساده و معمولی بود.حالا
چه ویژگی او استاد را مجذوب خود کرده بود را نمی دانم.بلأخره طاقتم طاق شد و روزی در کوچه ای که محل عبور استاد
بود خدمتشان شرفیاب شدم.ایشان با اخلاق و حوصله به گرمی احوال پرسی کرد.سؤالم را بی رو در بایستی پرسیدم؛هر
چند ممکن ناراحتی ایشان شود.آشیخ مرتضی حائری بی آن که ناراحت شود تبسمی کرد و پاسخ داد:این طلبه را شما
نمی شناسید او با بقیه فرق می کند،سید علی بسیار خوش فهم است.برای همین روی او حساب دیگری باز کرده ام.
نم نم آفتاب(داستان های کوتاه از زندگی رهبر)/سید حمید مشتاقی نیا